www.1370msm.blogfa.com
کاش میشد در غروب آفتاب بی صدا با سایه ها کوچید و رفت
ان قول و عهد و پیمانها چه شد؟ان روزهای زمستانی چه شد..ان روزهای بهاری چه شد؟
دلم از تنهایی و بدون او خسته شده...لحظات جدایی برایم محنت بار بوده...
پاییز برایم با تو بهار شد..همان روزهای پاییزی که در کنار هم قدم میزدیم و عهد بستیم باشیم تا همیشه در کنار هم..اما حال چه؟فقط بگو به چه گناه؟
پ.ن:یکی از دوستان خواست این مطلب رو بنویسم...
پ.ن:دلم برای تمام روزهایی که گذشته تنگ شده...و مثل همیشه میگم کاش پدر زمان باز میگشت
پ.ن:کامیار عزیزم...توی این ۴سال واقعا قدرتو ندونستم..دوستت دارم...عاشق اهنگ وبلاگمم
پ.ن:حسابی با این جمله توی فکر رفتم شما چی؟
نظر شما چیه؟
و چقدر دنیا جالب شده که یه دختر ۱۸.۱۹ ساله (بی تجربه!) باید بشه واسطه بین دو تا ادم به ظاهر بالغ سر حرف های کوچیک..و بخنده به سوء تفاهم ها و دعواهاشون ..دعواهای همون بزرگتر های باتجربه...و به ظاهر منطقی
ساعت ۱۰ بود که به همراه فائزه راهی مسجد شدیم...ومراسم شروع شد..دعای توسل که یکی از مورد علاقه ترین دعاهایم است..و بعد خواندن سوره عنکبوت و سوره روم....ساعت ۱۲:۳۰ هم دعای جوشن کبیر شروع شد و بعد از سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب صدای ناله های مردم به گوش میرسید و اشک هامو روی گونه هام احساس میکردم...نمیدونم چرا اما فقط از خدا خواستم منو و همه رو بیامرزد دیگه نه مدرک پزشکی خواستم نه یه زندگی اروم...فقط مغفرت و امرزش..
موقع قران به سر گرفتن بود که بعد از ده مرتبه یا الله و بعد از ده مرتبه دست به دامان خدا شدن..صدای شیون و زای از توی حیاط مسجد امد صدای مادری که بالا سر دخترش نشسته بود و زار میزد ..دختر توی مسجد خودکشی کرده بود...خیلی دردناک بود..میگن خودکشی گناه کبیرست..خدایا رحم کن
عشق من به تو بر فراز بال های یک عقاب در پرواز است.در حال اوج گرفتن بالا و بالا تر میرود و ه لمس
اسمان میرسد
reached uo above.and pulled a star from the sky.to place it within
به بالایش میرسم و ستاره ای میچینم از اسمان تا درونش بگذارم
your precious minds eyes .to dwells there for you
درون چشمان گرانبهای خیالت..که تا ابد اقامت گزیند
i honor you my darling with all that i am
به تو افتخار میکنم با تمامی وجودم ای محبوب من
will you be my man?
ایا تو همسر من خواهی بود؟.....
پ.ن:میشه
پ.ن:توهم یعنی این چیزای ی که من نوشتم.توهم +هذیان
سوم شهریور تولد بهترین دوستم به نام علی....
علی جان امیدورام به تمام ارزوهات برسی و همیشه سالم باشی
این گلها رو تقدیم میکنم بهت....
وتی دوروبرتو نگاه میکنی چهار تا عکس میبینی.توی اوج زیبایی و چند تا دفتر که هر برگش رو که ورق
میزنی اول و اخرش اسم توئه...
اما تا به خودت میایی میبینی یه لباس مشکی تنته و یه مشت خاک توی دستات ..بالا سر قبری
هستی که یه فرشته از جنس ادم توش خوابیده فرشته ای که خیلی جاها هواتو داشته و
نمیدونستی..بدتر از همه دوستت داشته و حواست نبوده
پ.ن:میدونم هیچ کاری بی حکمت نیست...
دلم میخواد بنویسم از خودم ...از منی که خسته ام از این همه نا امیدی و فکر های منفی....
از منی که گلایه دارم از خودم که نمیدونم چه جوری خلاص بشم از تلخی خاطرات گذشته
دوست دارم بنویسم از منی که تا صبح او رو بهونه کردم تا خواب رو جواب کنم...
دوست دارم بنویسم از منی که این همه غم ها رو بزرگ میکنم . نگرانی رو مثل سایه همراه خودم
میکشم...چقدر ازار دهنده اس این حس وحشتناک...
بنیوسم از خودم...از های های دل بی صاحابم....
از درون اشفته ام و چیزی بدتر از این نیست...
آشفته ام از درون برای خلوت سرد و ساکت زندگی
پ.ن:چیزی آرامش بخش تر از این نیست که به اغوش گرم و سرشار از محبت عشقت بری و بهش تکیه
کنی...اون وقت دیگه هیچ چیز برات اهمیت نداره حتی غم
پ.ن:چیزی بهتر از این نیست که فقط به یکی متوسل بشی که همیشه همراته...
پ.ن:دست هایم را بگیر....
جای بازی اینجاست...
زندگی خالی نیست
مهربانی هست...
سیب هست....ایمان هست....
پ.ن:برام دعا کنید...
پ ن:پنجره بازه اما نسیم گرم صورتمو نوازش میکنه....
پ ن:دلم یه پیک ارامش میخواد
برام مشکلی پیش امده بود که نمیتونستم نت بیام و درگیر بودم
و سعی میکنم که هرچه سریع تر اپ کنم
دوستتون دارم
زندگیتون قشنگ
رویاهاتون سرشار از شکوفه
احساس میکنم کسی در باد فریاد میزند
احساس میکنم که مرا از عشق جاده های مه آلود
یک آشنایی از دور صدا میزند
امشب غریبانه در خلوت تنهایی خویش
پیک غم می جویم.....
ساعت ۱ بود رسیدم خونه دوست داشتم با لباس برم زیر دوش .....خیلی هوا ازار دهنده بود...
مامانم آب طالبی درست کرده بود و منم یک نفس خوردم و انگار باز جون گرفتم ...خیلی خسته بودم و سریع به اتاقم رفتم و کیف و لباسم رو پرت کردم یک طرف باید بگم ادم نا منظمی نیستم اما خیلی خسته بودم...موهامو باز کردم و خودمو روی تختم انداختم و نمیدونم اما فکر کنم زود خوابم برد...توی خواب ناز بودم که از شدت باز شدن صدای در اتاقم با وحشت بلند شدم جوری که از تخت افتادم پایین صدای فریادم به ناله تبدیل شده بود...واقعا نمیدونستم به مامانم چی بگم تنها گفتم اخه مامان تو که میدونی من ناراحتی قلبی دارم اخه چرا این جوری میایی داخل...وقتی به زور چشمامو باز کردم برق نگرانی رو توی چشماش دیدم...با صدایی لرزون گفت آلیس..نادیا زنگ زد گفت داره میاد اینجا تازه داشت گریه هم میکرد..به سرعت روی تخت نشستم و موج نگرانی و پریشونی توی قلبم رو احساس میکردم ..نادیا یکی از دوستان صمیمی منه...و یک خانوده سخت گیر و پدر بدبینی داره که هر هفته صورت نادیا رو با کتک های پی در پی ارایش میکنه...گفتم نکنه باز پدرش کاری کرده و هزاران فکر دیگه...تا صدای در خونه به گوش رسید...رفتم توی پاگرد اما چشمامو بستم..پاهام میلرزید و تا چشمامو باز کردم نادیا رو توی بغلم دیدم که مثل ابر بهار گریه میکنه...از بغلم جداش کردم و موهای لختشو کنار زدم و کبودی تمام صورتشو گرفته بود....بعد قطره های اشکام رو روی دستام احساس کردم..
بردمش توی اتاقم و گفتم باز چی شده نادیا..گفت بابام فهمیده که منو پسر خالم همدیگرو دوست دارم...گفتم این که مسئله ای نداره..گفت آلیس اما از دید بابام داره...و بعد چند تا دفتر و عکس پسر خاله شو بهم داد گفت پیشت باشه حتی شد تا ابد و بعد گفت باید برم...الان بابام میرسه خونه
ساعت ۶ بود که علی پسر خاله نادیا بهم زنگ زد و گفت من دارم میرم خونه نادیا میشه بیایی باهام ..از اونجایی که خیلی نگران بودم قبول کردم..انگار نادیا به علی زنگ زده بود...توی راه گفت دیگه میخوام برم خواستگاری هم درس خوندم هم کار دارم هم اینکه سربازیم ۲ماه دیگه تموم میشه...تا رسیدیم جلوی در خونشون...اما اورژانس وایساده بود جلوی اپارتمانشون..علی بدون اینکه ماشینو خاموش کنه پیاده شد و رفت سمت خونه...منم خودمو زود رسوندم بهش...یهو صدایی به بلندی فریاد شنیدم..صدای علی بود که گفت یا جد سادات...نادیا رو روی زمین دیدم..اما...نادیا خودکشی کرده بود...و تمام بدنش کبود بود....گذشت که چه اتفاقاتی افتاد رسیدم خونه با حالت زاری دفتر خاطراتشو باز کردم و چشمم به یه جمله خورد
خودکشی زیباست وقتی زندگی برایت جهنم باشد
پ.ن:چرا یک پدر باید با بدبینی هاش باعث مرگ دخترش بشه؟
پ.ن:چرا به خاطر اینکه رنگ چاییش کم رنگ بوده سر دخترشو سه بار به دیوار بکوبه؟اسم این کارا
جنون نیست؟
پ.ن:جالب اینجاست که پدر نادیا یک ادم فرهنگیه و نمیشه دلیل این کارهای احمقانه رو توجیح کرد...
پ.ن:واقعا درست گفتند که گاهی اوقات درک و فهم یک ادم بیسواد از یک ادم با سواد بیشتر
ترانه وار از غم تو در تو نسوزم چه کنم؟
گر تو امروز به ناز از سر من میگذری...
آرزویت نکنم بار دگر پس چه کنم؟
ناله هایم به سماهی میرسد از درد فراق
صد هزاران ناله کردم نشنیدی چه کنم؟
قامتم خم تر از ابروی تو شد در غم تو
قامتم هیچ بگو درد فراقت چه کنم؟
وقتی مرا با تمام قوا به سوی تاریکی ها هل میدهی..
دیگر چیزی باقی نمیماند ........نه از من...... نه از سکوت.......نه از تاریکی.....نه از عشق....
خیالت راحت باشه
امشب بوی باران تازه است...
التماس گریه بی اندازه است
تازگی ها شب برایم اشناست
من و شب هستیم و غم هم پیش ماست...
پ.ن:خسته ام
پ.ن:یه جورایی میخوام بمیرم...
پ.ن:حالم از این همه نا امیدی بهم میخوره
همه جمع بودن...داشتن درباره ی اسم پسر حرف میزدن...هر کس یه چیز میگفت...
تا هر کس اسمی رو که دوست داشت روی یه کاغذ نوشت و همه کاغذ ها رو انداختیم توی نایلون ...
قرار شد اخرین اسمی که دراومد رو بزارن واسش...
اولین کاغذ برای بابام بود که حذف شد اسم کامدین بود...
دومین کاغذ برای باباش که شوهر عمه ام میشه بود که باربد بود...
سومین کاغذ واسه مامان بزرگم بود که محمد امین بود
و بالاخره همین طور حذف میشد تا اخرین کاغذ که مااااااااااال من بوووووووووووود
و اسمش شد کسری
امید وارم وقتی بزرگ شد از اسمش خوشش بیاد و منو نفرین نکنه
پرواز پرنده ها.....
دستانی خالی....
قلبی آشفته و
شمارش معکوس در سینه ام.....۳....۲....۱..
تیک تاک..تیک تاک...و من...که روی وسعت زمین میگریم..
و در یک لحظه تنهایی رابه اغوش میکشم تا ابدیت
اما هیچ چشمکی نمیدیدم.....عرق سرد میریختم...یه موجی توی دلم میزد که بدجوری اشفته ام کرده
بود....موج ترس..موج نگرانی..موج پریشونی....
چشمم به تسبیح افتاد...رفتم سمتشو برداشتم....رو به قبله نشستم ..صدای دونه های تسبیح که روی
هم می افتادن و صدای ذکری که میگفتم با هم دراویختن...
احساس کردم نفسم دیگه بالا نمیاد...کم کم کبودی دستامو احساس میکردم...
یک لحظه اشهدمو گفتم..نفسام به شماره افتاده بود
بعد چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم....
و بعد که چشمامو که باز کردم برق براشفتگی چشمای پدرم رو دیدم
پ.ن:نگرانشم...
پ.ن:مریضم...
پ.ن:اما دوستش داشتم...براش دعا میکنم تا به عشقش برسه...
دیدمش ..از دور....
اومد جلو سلام.....نیم نگاهی انداختم و گفتم سلام
با بستنی موافقی؟
تکان دادن سر به علامت تایید
بستنی میوه ای ....دو قاشق....ارتفاعی به اندازه یک برج
حلا من هستم و او در پارک با یک بستنی میوه ای و قطره های بارون
بابا و چند نفر دیگه داشتند درباره ی بازار و خرید حرف میزدن
مامان و خانم ها داشتند درباره ی جهزیه دخترا حرف میزدن
دخترها نشسته بودن داشتند درباره ی دانشگاه حرف میزدن
پسرها هم درباره ی سیستم ماشین..گاهی هم با دخترا کل مینداختن
منم گوشه ای نشسته بودمو داشتم به فرداش فکر میکردم که چقدر کار داشتم..ای خدا تازه چونه ها
گرم شده پس کی میریم خونه
داشتم به خودم بد وبیراه میگفتم که چرا اومدم تا....با صدای...به خودم اومدم
میشه اینجا بشینم؟یک کم خودمو جمع و جور کردمو گفتم بفرمایید
گفت چه خبر؟از این لحن صمیمانه اش تعجب کردم و گفتم هیچی...گفت اوووووووووه این همه خبر؟
با خودم گفتم پس تو هم بویی از ادمیزاد بردی..همیشه نظاره گر بود و جدی تا حالا ندیده بودم لبخند به
لباش باشه البته در صورتی که دختر توی مجلسی بود
گفت کرم خیلی به صورتتون میاد ...گفتم ممنون
گفت خواهش میکنم ....واهسته زیر لب چیزی رو زمزمه کرد
به مامان اشاره کردم که بریم...گفتم خوب دیگه با اجازه من مرخص بشم از حضورتون
یکدفعه داد زد چرااااااااااااااااااااااا؟همه نگاه ها برگشت طرف ما...
یکدفعه گفت عجب این آلیس خانم شوخ هستن.تعجب کردم گفتم من که چیزی نگفتم
دستشو اورد جلو اما توی دستش یه کاغذ بود
گفت بگیرش تا کسی ندیده تا اومدم حرف بزنم گفت خواهش میکنم بگیرش
منم گرفتم...موقع خداحافظی تا جلوی در بدرقه ام کرد...
و زمزمه کرد به امید دیدار
تا رسیدیم خونه...چراغ مطالعه رو روشن کردم و کاغذ رو باز کردم نوشته بود
غربت یعنی از صدا و نگاه کسی که دوستش داری دور باشی میفهمی آلیس؟
من.ندا.سیما.سارا
ساعت ۶:۳۰ بود یهو سارا گفت اگر عقربه های ساعت روی هم قرار بگیره بگی من به یاد تو .تو به یاد
من بعد اسم بگی اون طرف یادت میکنه
سیما سریع چشماشو بست و گفت من به یاد تو .تو به یاد من رامین
ندا دستاشو بهم گره کرد و گفت من به یاد تو .تو به یاد من ساسان
سارا هم اهی کشید و گفت من به یاد تو. تو به یاد من ......
نوبت به من رسید خیره شدم به عقربه های ساعت نا خود آگاه گفتم من به یاد تو. تو به یاد من خدا
پ.ن :چقدر سخته دلسرد شدن از زندگی کردن
چقدر سخته لذت نبردن از رسیدن به اروزهات
چقدر سخته توبه کنی از این که دیگه ارزو نکنی توبه کنی از اینکه زندگی کنی توبه کنی از خندیدن
چقدر سخته سرگردون بشی توی بیابون غمها
خیلی سخته از زندگی کردن لذت نبری و دیگه واست چیزی مهم نباشه
چقدر قشنگه به خدا پناه بردن
عید نزدیک است....روز ورق خوردن یک برگ از دفتر زندگانیمان نزدیک است
و اما از همه مهم تر که ۱۱ فروردین تولدمه....و مهم تر از همه اینکه تولد سیما جونمم ۴ فروردینه و ۱۳
هم تولد مهتاب جون
همیشه این این چند روز اختلاف رو تو سرم میزنه...۲۹ اسفند دارم میرم مسافرت
سر سفره های هفت سین برام دعا کنید التماس دعا
زندگیتون قشنگ.دلتون شاد.رویاهاتون سرشار از شکوفه
خداحافظ تا بعد از عید![]()